پاسخ نیازمند فکر یا دانش بیشتری است؛ با مبهمبودن صورت سؤال لزوماً یکی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
محتوا تا چند لحظهی دیگر آماده میشود.
محتوا تا چند لحظهی دیگر آماده میشود.
A difficult question requires substantial thought or knowledge to answer.
پاسخ نیازمند فکر یا دانش بیشتری است؛ با مبهمبودن صورت سؤال لزوماً یکی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult exercise demands extra skill, concentration or effort.
انجام تمرین تلاش یا مهارت بیشتری میخواهد؛ شدت بدنیِ تمرین معنای جداست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult exam contains challenges that require thorough preparation.
آزمون از نظر پرسش یا مهارت لازم دشوار است؛ سختگیری نمرهدهنده بحث دیگری است. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult task cannot be completed without considerable effort.
کار برای انجامشدن تلاش یا مهارت زیادی میخواهد؛ با کار طولانی یا خطرناک برابر نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult lesson takes time and concentration to learn.
یادگیری محتوای درس دشوار است؛ مسئلهٔ روش تدریس را از خود دشواری تفکیک کنید. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult rule requires careful attention to understand or apply.
فهم یا کاربرد قاعده به دقت نیاز دارد؛ پیچیدگیِ بیان همیشه خودِ دشواری نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
Difficult instructions are hard to follow accurately.
اجرای مرحلهها به دلیل پیچیدگی یا ابهام دشوار است؛ صرف بلندبودن متن دلیل کافی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult route takes effort or skill to find or travel.
یافتن یا پیمودن مسیر به تلاش بیشتری نیاز دارد؛ خطرناکبودن یا دوربودن معنای دیگری است. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult recipe demands precision or practice in its steps.
آمادهکردن غذا مهارت یا هماهنگی مراحل زیادی میخواهد؛ با گرانبودن مواد یکی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult device requires training or skill to operate.
کارکردن با وسیله به یادگیری یا مهارت زیادی نیاز دارد؛ سختی مادهٔ بدنه موضوع دیگری است. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult app makes common user actions hard to complete.
استفاده از رابط برنامه نیازمند تلاش زیاد است؛ صرف امکانات زیاد علت قطعی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult book demands effort to read and understand.
خواندن و فهم زبان یا ایدهها تلاش میخواهد؛ کتاب ارزشمند میتواند دشوار باشد. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult word is hard to pronounce clearly.
تلفظ واژه دشوار است؛ این با دشواری املا یا معنای آن یکی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult song requires considerable singing or playing skill.
یادگیری یا اجرای قطعه مهارت میخواهد؛ ارزش یا کیفیت اثر را تعیین نمیکند. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult game is challenging to win or progress through.
بردن یا عبور از مرحله مهارت بیشتری میخواهد؛ قوانین میتوانند ساده باشند. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult choice is one between options that are hard to weigh.
انتخاب میان گزینهها سخت است؛ اهمیت یا پیامد انتخاب ممکن است آن را دشوار کند. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult explanation takes effort to understand.
درک توضیح تلاش ذهنی زیادی میخواهد؛ با طولانیبودن یا اشتباهبودن آن یکی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult person is hard to deal with or satisfy.
این کاربرد به معاشرت یا همکاری با فردی سختگیر یا بدقلق مربوط است؛ با صفت «سخت» برای جنس ماده پیوند ندارد. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
Difficulty reading writing that has faded over time.
دشواری خواندن خط کمرنگ است؛ صفت سخت به جنس کاغذ یا شخصیت نویسنده نسبت داده نمیشود.
Difficulty planning expenses with very limited available money.
دشواری هماهنگکردن هزینهها با پول محدود است؛ دربارهٔ وضعیت اقتصادی فرد یا توصیهٔ مالی قضاوت نمیکند.
Difficulty hearing speech in a room full of noise.
دشواری شنیدن صحبت در محیط پرسروصدا است؛ لزوماً مشکل شنوایی یا بیماری را بیان نمیکند.
Finding it difficult to speak before a large audience.
احساس دشواری در سخنرانی است؛ لزوماً اضطراب بالینی، ناتوانی یا ناموفقبودن سخنرانی نیست.
Difficulty repairing a clock with tiny, delicate parts.
دشواری کار با قطعات ریز ساعت است؛ جنس سخت قطعات یا تضمین تعمیر موفق مدنظر نیست.
Difficulty navigating when a map has outdated street information.
دشواری پیداکردن راه با نقشهٔ منسوخ است؛ خطرناکبودن مسیر یا نادرستی قطعی هر علامت را نتیجه نمیگیرد.
Difficulty understanding rapid speech during a telephone call.
سرعت صحبت و کیفیت تماس فهم را دشوار میکند؛ لزوماً مهارت کلی زبان فرد یا مشکل شنیداری او را قضاوت نمیکند.
Difficulty locating a saved file among poorly organized folders.
مشکل پیداکردن سند بهسبب بینظمی پوشههاست؛ گمشدن قطعی یا ازبینرفتن فایل ثابت نمیشود.
Difficulty assembling a shelf with many similar parts.
دشواری هماهنگکردن چندین قطعه است؛ بهمعنای جنس سخت قفسه یا گواه ایمنی مونتاژ نیست.
Difficulty coordinating work shifts among several people.
سختیِ یافتن زمانبندی سازگار برای چند نفر است؛ کار سخت فیزیکی یا کیفیت اخلاقی افراد منظور نیست.
Difficulty walking along a slippery path after rain.
دشواری حرکت روی سطح لغزنده است؛ گزارش کیفیت مسیر است نه توصیهٔ ایمنی یا ادعای جنس «سخت» زمین.
Difficulty caring for a sensitive plant needing careful attention.
پیچیدگی مراقبت از گیاه نیازمند دقت است؛ هیچ نتیجهٔ قطعی دربارهٔ شرایط رشد یا زندهماندن گیاه نمیدهد.
Difficulty comparing offers with different fees and conditions.
قضاوت دشوار بهخاطر شرایط متفاوت قیمتگذاری است؛ توصیهٔ خرید یا تضمین ارزانترین گزینه نیست.
Difficulty translating an idiom so it sounds natural in another language.
دشواری انتقال معنای اصطلاح به زبان دیگر است؛ با ترجمهٔ واژهبهواژه یا برابر دانستن فرهنگی همهٔ اصطلاحها حل نمیشود.
The puzzle is difficult to solve without a clue.
حل این معما بدون راهنما دشوار است.
The interview was more difficult than expected.
مصاحبه از انتظار دشوارتر بود.
Leaving the team was a difficult decision.
ترککردن گروه تصمیم دشواری بود.
This chapter is difficult for beginners.
این فصل برای مبتدیان دشوار است.
He is a difficult person to work with.
همکاری با او دشوار است.
difficult دشواری انجام، فهمیدن یا تصمیمگرفتن را بیان میکند. «a difficult person» به تعامل دشوار با فرد مربوط است؛ «جنس سخت» در انگلیسی معمولاً hard است، نه difficult.
A difficult question requires substantial thought or knowledge to answer.
پاسخ نیازمند فکر یا دانش بیشتری است؛ با مبهمبودن صورت سؤال لزوماً یکی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult exercise demands extra skill, concentration or effort.
انجام تمرین تلاش یا مهارت بیشتری میخواهد؛ شدت بدنیِ تمرین معنای جداست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult exam contains challenges that require thorough preparation.
آزمون از نظر پرسش یا مهارت لازم دشوار است؛ سختگیری نمرهدهنده بحث دیگری است. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult task cannot be completed without considerable effort.
کار برای انجامشدن تلاش یا مهارت زیادی میخواهد؛ با کار طولانی یا خطرناک برابر نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult lesson takes time and concentration to learn.
یادگیری محتوای درس دشوار است؛ مسئلهٔ روش تدریس را از خود دشواری تفکیک کنید. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult rule requires careful attention to understand or apply.
فهم یا کاربرد قاعده به دقت نیاز دارد؛ پیچیدگیِ بیان همیشه خودِ دشواری نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
Difficult instructions are hard to follow accurately.
اجرای مرحلهها به دلیل پیچیدگی یا ابهام دشوار است؛ صرف بلندبودن متن دلیل کافی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult route takes effort or skill to find or travel.
یافتن یا پیمودن مسیر به تلاش بیشتری نیاز دارد؛ خطرناکبودن یا دوربودن معنای دیگری است. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult recipe demands precision or practice in its steps.
آمادهکردن غذا مهارت یا هماهنگی مراحل زیادی میخواهد؛ با گرانبودن مواد یکی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult device requires training or skill to operate.
کارکردن با وسیله به یادگیری یا مهارت زیادی نیاز دارد؛ سختی مادهٔ بدنه موضوع دیگری است. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult app makes common user actions hard to complete.
استفاده از رابط برنامه نیازمند تلاش زیاد است؛ صرف امکانات زیاد علت قطعی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult book demands effort to read and understand.
خواندن و فهم زبان یا ایدهها تلاش میخواهد؛ کتاب ارزشمند میتواند دشوار باشد. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult word is hard to pronounce clearly.
تلفظ واژه دشوار است؛ این با دشواری املا یا معنای آن یکی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult song requires considerable singing or playing skill.
یادگیری یا اجرای قطعه مهارت میخواهد؛ ارزش یا کیفیت اثر را تعیین نمیکند. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult game is challenging to win or progress through.
بردن یا عبور از مرحله مهارت بیشتری میخواهد؛ قوانین میتوانند ساده باشند. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult choice is one between options that are hard to weigh.
انتخاب میان گزینهها سخت است؛ اهمیت یا پیامد انتخاب ممکن است آن را دشوار کند. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult explanation takes effort to understand.
درک توضیح تلاش ذهنی زیادی میخواهد؛ با طولانیبودن یا اشتباهبودن آن یکی نیست. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
A difficult person is hard to deal with or satisfy.
این کاربرد به معاشرت یا همکاری با فردی سختگیر یا بدقلق مربوط است؛ با صفت «سخت» برای جنس ماده پیوند ندارد. در دشواری کار، difficult to + verb طبیعی است؛ hard برای جنس ماده متفاوت است.
Difficulty reading writing that has faded over time.
دشواری خواندن خط کمرنگ است؛ صفت سخت به جنس کاغذ یا شخصیت نویسنده نسبت داده نمیشود.
Difficulty planning expenses with very limited available money.
دشواری هماهنگکردن هزینهها با پول محدود است؛ دربارهٔ وضعیت اقتصادی فرد یا توصیهٔ مالی قضاوت نمیکند.
Difficulty hearing speech in a room full of noise.
دشواری شنیدن صحبت در محیط پرسروصدا است؛ لزوماً مشکل شنوایی یا بیماری را بیان نمیکند.
Finding it difficult to speak before a large audience.
احساس دشواری در سخنرانی است؛ لزوماً اضطراب بالینی، ناتوانی یا ناموفقبودن سخنرانی نیست.
Difficulty repairing a clock with tiny, delicate parts.
دشواری کار با قطعات ریز ساعت است؛ جنس سخت قطعات یا تضمین تعمیر موفق مدنظر نیست.
Difficulty navigating when a map has outdated street information.
دشواری پیداکردن راه با نقشهٔ منسوخ است؛ خطرناکبودن مسیر یا نادرستی قطعی هر علامت را نتیجه نمیگیرد.
Difficulty understanding rapid speech during a telephone call.
سرعت صحبت و کیفیت تماس فهم را دشوار میکند؛ لزوماً مهارت کلی زبان فرد یا مشکل شنیداری او را قضاوت نمیکند.
Difficulty locating a saved file among poorly organized folders.
مشکل پیداکردن سند بهسبب بینظمی پوشههاست؛ گمشدن قطعی یا ازبینرفتن فایل ثابت نمیشود.
Difficulty assembling a shelf with many similar parts.
دشواری هماهنگکردن چندین قطعه است؛ بهمعنای جنس سخت قفسه یا گواه ایمنی مونتاژ نیست.
Difficulty coordinating work shifts among several people.
سختیِ یافتن زمانبندی سازگار برای چند نفر است؛ کار سخت فیزیکی یا کیفیت اخلاقی افراد منظور نیست.
Difficulty walking along a slippery path after rain.
دشواری حرکت روی سطح لغزنده است؛ گزارش کیفیت مسیر است نه توصیهٔ ایمنی یا ادعای جنس «سخت» زمین.
Difficulty caring for a sensitive plant needing careful attention.
پیچیدگی مراقبت از گیاه نیازمند دقت است؛ هیچ نتیجهٔ قطعی دربارهٔ شرایط رشد یا زندهماندن گیاه نمیدهد.
Difficulty comparing offers with different fees and conditions.
قضاوت دشوار بهخاطر شرایط متفاوت قیمتگذاری است؛ توصیهٔ خرید یا تضمین ارزانترین گزینه نیست.
این سؤال چند مرحله دارد و حلش سخت است.
سؤال دشوارهیچکس انتظار چنین سؤال سختی را نداشت.
سؤال دشواربعد از توضیح معلم، سؤال سخت کمی روشنتر شد.
سؤال دشوارتمرین آخر آنقدر سخت بود که دوباره حلش کردم.
تمرین دشوارمربی برای گروه پیشرفته تمرین سختتری آورد.
تمرین دشواربا کمک دوستم از پس این تمرین سخت برآمدم.
تمرین دشوارامتحان پایان ترم از آنچه فکر میکردم سختتر بود.
امتحان دشواردانشجویان برای امتحان سخت هفتهٔ آینده آماده میشوند.
امتحان دشواربا وجود سختبودن امتحان، آرام ماندم.
امتحان دشوارتعمیر این دستگاه بدون راهنما کار سختی است.
کار دشواراو مسئولیت سختی را پذیرفت و کار را تمام کرد.
کار دشوارتقسیم کار، بخش سخت پروژه را قابل انجام کرد.
کار دشواردرس امروز سخت بود و چند بار آن را خواندم.
درس دشواربخش آخر درس برای تازهکارها سخت است.
درس دشوارمثالهای بیشتر، فهم درس سخت را ممکن کرد.
درس دشواراین قاعدهٔ سخت چند استثنا دارد.
قاعدهٔ دشوار برای فهمبرای فهم قاعدهٔ سخت، جدول رسم کردیم.
قاعدهٔ دشوار برای فهممعلم قاعدهٔ سخت را با مثال توضیح داد.
قاعدهٔ دشوار برای فهمدنبالکردن این دستورالعمل سخت بود و کمک خواستم.
راهنمای دشوار برای دنبالکردنراهنمای سختِ دستگاه چند مرحلهٔ نامشخص دارد.
راهنمای دشوار برای دنبالکردنبا تصویرهای تازه، دنبالکردن راهنما کمتر سخت شد.
راهنمای دشوار برای دنبالکردنمسیر کوهستان سخت بود و آهسته پیش رفتیم.
مسیر دشوار برای طیکردنبرای کودکان این مسیر سنگلاخی سخت است.
مسیر دشوار برای طیکردنراهنما پیش از شروع دربارهٔ مسیر سخت هشدار داد.
مسیر دشوار برای طیکردناین دستور پخت سخت به اندازهگیری دقیق نیاز دارد.
دستور پخت دشواربرای اولین بار یک غذای سخت درست کردم.
دستور پخت دشواربا تمرین، اجرای دستور پخت سخت آسانتر شد.
دستور پخت دشوارکار با این دستگاه صنعتی سخت است.
وسیلهٔ دشوار برای استفادهدکمههای مشابه، استفاده از وسیله را سختتر کردهاند.
وسیلهٔ دشوار برای استفادهپس از آموزش، کار با دستگاه سخت نبود.
وسیلهٔ دشوار برای استفادهپیداکردن گزارشها در برنامهٔ جدید سخت است.
برنامهٔ دشوار برای کاربرتنظیمات پراکنده، کار با این برنامه را سخت میکنند.
برنامهٔ دشوار برای کاربربرنامه پس از بازطراحی هنوز برای مبتدیان سخت است.
برنامهٔ دشوار برای کاربرخواندن این کتاب فلسفی برایم سخت است.
کتاب دشوار برای خواندنفصل دوم کتاب از فصل اول سختتر بود.
کتاب دشوار برای خواندنبرای فهم کتاب سخت، یادداشت برداشتم.
کتاب دشوار برای خواندنتلفظ این واژهٔ طولانی برایم سخت است.
واژهٔ دشوار برای تلفظمعلم واژهٔ سخت را آهسته تکرار کرد.
واژهٔ دشوار برای تلفظبعد از چند تمرین، تلفظ آن واژه کمتر سخت شد.
واژهٔ دشوار برای تلفظاین آهنگ برای خوانندهٔ تازهکار سخت است.
آهنگ دشوار برای اجراگروه، قطعهٔ سخت را چند بار تمرین کرد.
آهنگ دشوار برای اجرااجرای بخش پایانی آهنگ از همه سختتر بود.
آهنگ دشوار برای اجرابردن این بازی فکری سخت است.
بازی دشوار برای پیروزیمرحلهٔ آخر بازی حتی برای بازیکنان باتجربه سخت بود.
بازی دشوار برای پیروزیپس از تمرین، بازی سخت کمتر ترسناک شد.
بازی دشوار برای پیروزیانتخاب میان دو پیشنهاد خوب برایم سخت بود.
تصمیم دشواراو تصمیم سختی گرفت و از شهر رفت.
تصمیم دشواروقتی اطلاعات بیشتری پیدا کردیم، انتخاب کمتر سخت شد.
تصمیم دشوارفهم توضیح فنی بدون شکل سخت بود.
توضیح دشوار برای فهمیدناستاد بخش سخت توضیح را دوباره بیان کرد.
توضیح دشوار برای فهمیدناین توضیح برای مبتدیان سختتر از حد لازم است.
توضیح دشوار برای فهمیدنمدیر تازه آدم سختگیری است و راضیکردنش آسان نیست.
فرد دشوار برای تعاملهمکاری با آن مشتری بدقلق دشوار است.
فرد دشوار برای تعاملاین فرد در مذاکره انعطاف کمی دارد، ولی مؤدب است.
فرد دشوار برای تعاملخواندن این نامهٔ کمرنگ سخت است.
سختبودن خواندن نوشتهٔ کمرنگتشخیص تاریخ روی کاغذ قدیمی سخت بود.
سختبودن خواندن نوشتهٔ کمرنگمعلم گفت فهمیدن بعضی واژههای محوشده سخت است.
سختبودن خواندن نوشتهٔ کمرنگتقسیم بودجهٔ کم میان هزینهها سخت است.
سختبودن تنظیم بودجهٔ محدودمحاسبهٔ همهٔ هزینههای ماه برای او سخت بود.
سختبودن تنظیم بودجهٔ محدودانتخاب اولویتها با این پول محدود سخت شد.
سختبودن تنظیم بودجهٔ محدودشنیدن صدای دوستمان در سالن شلوغ سخت بود.
سختبودن شنیدن حرفها در شلوغیفهمیدن سؤال در آن سروصدا سخت شد.
سختبودن شنیدن حرفها در شلوغیاو گفت دنبالکردن گفتوگو کنار بلندگو سخت است.
سختبودن شنیدن حرفها در شلوغیصحبتکردن جلوی صد نفر برای من سخت است.
سختبودن سخنرانی در جمع بزرگشروع سخنرانی اول برای او سخت بود.
سختبودن سخنرانی در جمع بزرگپاسخدادن به پرسشها روی صحنه سخت شد.
سختبودن سخنرانی در جمع بزرگتعمیر این ساعت قدیمی سخت است.
سختبودن تعمیر ساعت ظریفپیداکردن پیچ کوچک ساعت سخت بود.
سختبودن تعمیر ساعت ظریفساعتساز گفت جاانداختن فنر ظریف سخت است.
سختبودن تعمیر ساعت ظریفپیداکردن راه با نقشهٔ ده سال پیش سخت است.
سختبودن مسیریابی با نقشهٔ قدیمیتشخیص خیابان تازه در نقشهٔ قدیمی سخت بود.
سختبودن مسیریابی با نقشهٔ قدیمیبرای مسافران یافتن ایستگاه جابهجاشده سخت شد.
سختبودن مسیریابی با نقشهٔ قدیمیفهمیدن حرفهای تند پشت تلفن سخت بود.
سختبودن فهم صحبت سریع در تلفناو گفت شنیدن نام خیابان در تماس سخت است.
سختبودن فهم صحبت سریع در تلفنیادداشتکردن شمارهای که سریع گفته شد سخت شد.
سختبودن فهم صحبت سریع در تلفنپیداکردن رسید قدیمی در این پوشهها سخت است.
سختبودن پیداکردن فایل در پوشهٔ شلوغتشخیص نسخهٔ درست فایل سخت بود.
سختبودن پیداکردن فایل در پوشهٔ شلوغوقتی نام فایلها شبیه بود، انتخاب سند سخت شد.
سختبودن پیداکردن فایل در پوشهٔ شلوغسرهمکردن این قفسهٔ بزرگ سخت است.
سختبودن سرهمکردن قفسهٔ چندتکهتشخیص پیچهای شبیه به هم سخت بود.
سختبودن سرهمکردن قفسهٔ چندتکهجاانداختن آخرین طبقه بدون کمک سخت شد.
سختبودن سرهمکردن قفسهٔ چندتکهتنظیم شیفتهای این هفته برای گروه سخت است.
سختبودن هماهنگی شیفتهای کاریپیداکردن زمان آزاد مشترک سخت بود.
سختبودن هماهنگی شیفتهای کاریبا تغییر برنامهٔ دو نفر، هماهنگی سختتر شد.
سختبودن هماهنگی شیفتهای کاریراهرفتن روی این مسیر گلی سخت است.
سختبودن پیمودن مسیر لغزندهبالارفتن از سربالایی خیس سخت بود.
سختبودن پیمودن مسیر لغزندهبرای گروه عبور از پلچهٔ لغزنده سخت شد.
سختبودن پیمودن مسیر لغزندهنگهداری از این ارکیده برای تازهکارها سخت است.
سختبودن نگهداری از گیاه حساستنظیم نور مناسب برای گیاه سخت بود.
سختبودن نگهداری از گیاه حساسفهمیدن زمان درست آبیاری برای او سخت شد.
سختبودن نگهداری از گیاه حساسمقایسهٔ این دو پیشنهاد با هزینههای متفاوت سخت است.
سختبودن مقایسهٔ پیشنهادهای پیچیدهپیداکردن مبلغ نهایی میان جدولها سخت بود.
سختبودن مقایسهٔ پیشنهادهای پیچیدهانتخاب پیشنهاد مناسب با شرطهای زیاد سخت شد.
سختبودن مقایسهٔ پیشنهادهای پیچیدهترجمهٔ این اصطلاح بدون توضیح سخت است.
سختبودن ترجمهٔ اصطلاح کناییپیداکردن معادل طبیعی در زبان دوم سخت بود.
سختبودن ترجمهٔ اصطلاح کناییبرای مترجم حفظ شوخی جمله سخت شد.
سختبودن ترجمهٔ اصطلاح کناییThe puzzle is difficult to solve without a clue.
حل این معما بدون راهنما دشوار است.
The interview was more difficult than expected.
مصاحبه از انتظار دشوارتر بود.
Leaving the team was a difficult decision.
ترککردن گروه تصمیم دشواری بود.
This chapter is difficult for beginners.
این فصل برای مبتدیان دشوار است.
He is a difficult person to work with.
همکاری با او دشوار است.